دلمــ زخمیــه ...هیســـ
دگرمـــ آرزوی عشقـــی نیستـــ**بیدلانـــ راچــه آرزو باشــد...


نخونده برو...

(( وقتی در جواب دلتنگی هایم یک ""به من چه ""

 تحویل میگیرم...به کسی چه که چقدر تنهام .))

 

 

نخونده برو...

اینجا دردهای تمام لحظه های پر از زخم و توی کلمه ها خالی می کنم!
سبک نوشته هام برای قلبهای زنده زهرآلوده!
حوالیه این دل زخمی
پراز چشم های سرخ شده از اشک و قلمی لبریز از حسرت هاست !
زود برو , غریبه ی شاد مجازی!
 
اینجا گورستان پراز آرزوهای مرده ی یه آرزوست!
تک تکشون و اینجا خوابوندم ...
نزار بیدار شن... 
بیداری درد داره...
 
هیس... 
نخونده برو!
بزار دل شادت همونطور شاد بمونه...
 
زخمای دل من جنس تن لطیف تو نیست!
 
آرزو رو نخونده برو...

برچسبـهـ ـا : پست ثابت
♥ نوشته شده در دوشنبه ٧ تیر ۱٤٠٠ ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ توسط ••••°°°°AREZOO°°°°•••• نظرات ()


برگشتم

 

 

 

 

 

توی وب جدید منتظرتون هستم ��👇👇👇

...👇👇👇...

Khatkhatiii90.blogfa.com

.

Usr page me the instagram👇👇👇

Hissss90

 

💓💝💓

.

 

.

 

 


برچسبـهـ ـا :
♥ نوشته شده در جمعه ۱۸ دی ۱۳٩٤ ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط ••••°°°°AREZOO°°°°•••• نظرات ()


گاهی های من

 

 

گاهی

 دلت نمیخواهد دیروزهایت را به یاد بیاوری !!

خاطراتت نیش دارند 

گریه ات میگیرد

آرام آرام اشک میریزی

دستانت را مشت میکنی !

چشمان پراز حسرتت را میبندی و هق هق میکنی ...

گاهی خسته میشوی از ایستادن از ماندن...

دلت نشستن میخواهد , بقول عزیزی :

میدانی که قلبت پیرزنی هفتاد ساله است 

 زانوهایش درد میکند ...!!

 

 گاهی سیگار دردست میگیری

 در خلوت و سکوت روشنش میکنی 

با هر پک یه خاطره تلخ را همراه دود 

به درون ویرانه ات بارها تبعید میکنی...!

 سیگار را بوسه باران میکنی و کام میگیری و کام میگیری 

به فیلتر میرسد 

بغض میکنی و فیلتر را زیر پاهایت له میکنی ...

گاهی

از همه ی آدمها خسته میشوی 

از خودت هم ...

مینشینی و خیره به یک مورچه باربر ,یک کبوتر , یک پروانه 

زمزمه بار برایشان درد و دل میکنی 

زخم هایت را به آنها نشان میدهی و به دیوانه شدن خودت میخندی !! 

میخندی و میخندی , آرام میشوی ...

انقدر آرام که باز زنده بودن و شاد بودن را بازی میکنی...

×

×

×

گــاهـی وقتـش نمیـــرسد!

گـــاهی از صبـــر خستـــه مـی شــوی!!

گـــاه منتظـــری کـــه بیـــایــد!!

گـــاهــی دلت برای قــدیمهـــا تنگـــ میشـــود!!

گــــاهی رابطـــه هـــا شکـل عــوض میکننـــد!!

یـــا در گذشتـــه!!

یـــا در آینـــده!!

چــــه فرقـــی میکنـــد؟!!!

بیچــــاره حالمــان کــه مــدام خــراب دیـــروز و فـــردا میشـــود ...

 

 


برچسبـهـ ـا : گاهی های من
♥ نوشته شده در دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٤ ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ توسط ••••°°°°AREZOO°°°°•••• نظرات ()


درد دارم

 

 

اینبار همراه چشمانم قلمم هم ب گریه افتاده ...

تمام باور و امیدهای این دلزخمی برباد رفته...

حتی نمازهایم هم برباد رفته...

 

خدایا این دردنوشته را بخاطر بسپار 

بخاطر بسپار زجه های پراز درد و پنهانی ام را ...

بخاطر بسپار التماس ها و شکستن هایم را...

بخاطر بسپار نشنیدن هایت را , یاری نکردن هایت را ...

 

دیدی چه باشکوه تمام این آرزو را بر باد سپردی؟؟

خدایا لبریزم از اعتراض , از عصیان ...

به من و به دل زخمی من چه مربوط که صلاح است سکوت و صبر ...؟؟

من نه معصومم نه عارف , من یک بنده ام ...

میفهمی ؟ 

 

به اندازه ی بندگی ام به زانو نشستم 

ولی خودت خوب میدانی که به اندازه ی خدایی و بزرگی ات دستانم را نگرفتی ...

خدایا قیامتت را زود برپا کن میخواهم دلایلت را بشنوم...

 

×

×

×

×

 این روزها که می گذرد
یک ترانه تـــــلخ
قصه ی تنهایی های مرا می سراید
سمفونی گوش خراشی است
روزهاست پنبه دگر فایده نــــــــدارد
باید باور کنم که
تــــــنهایم . . .

 

 ,, 


برچسبـهـ ـا : درد دارم
♥ نوشته شده در شنبه ٢ اسفند ۱۳٩۳ ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط ••••°°°°AREZOO°°°°•••• نظرات ()


بغض اسمان

 

این شهر بزرگ را عافت زده...!

آسمانش دیگر گریه نمیکند , دلش سنگ شده...!

 

میدانی ؟

 

مردمان این شهر به گریه های آسمان میخندیدند سالها...!

آسمان هم میفهمد خوب , بغض کردن را یاد میگیرد کم کم...

یاد میگیرد مثال دل زخمی من ازدرون بگرید , از درون ناله کند...

حال آسمان این شهر را من میفهمم وقتی بغض میکند و نمیبارد...

 

سیگار را روشن میکنم

یک پک من یک پک آسمان , غم هایمان نصف نصف...!

 

از زخم هایم برایش میگویم 

مرگ برادر ,رفتن خواهر , رسوایی 

 گریه های مادر , بغض های پدر , خنده های اجباری 

 گریه های یواشکی و آرزویی ک دگر امیدی ب آن نیست...!!

 

میخندم و پک آخر را میزنم و آرام در گوشش میگویم :

بیخیال رفیق , بغضتم برای این شهر زیاده ...!

سیگار و خاموش میکنم و میرم 

ولی

نم نم بارون گرفت 

طاقت نیاورد آخر , بغضش شکست...

*

 

*

 

*

 

بعضــــــی ها گـــریه نمی کنند !

اما …

از چشـــــم هایشان معلوم است ؛

که اشکــــی به بزرگی یک سکــــوت ،

گــــوشه ی چشمشان به کمیــــــن نشسته…..


برچسبـهـ ـا : بغض اسمان
♥ نوشته شده در یکشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۳ ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط ••••°°°°AREZOO°°°°•••• نظرات ()


وقت رفتن است

 

 

 

سالهاست که صمیمیت این خانه را چشم زده اند انگار...

دیگر تمام فصل ها در این چهاردیواریهسه در چهار دیدگانم

فقط زمستان است...

 

خورشید را به تاراج بردند از آسمان این

حیاط خاک آلوده...!!

وقت سفر است دیگر

وقت کوچ

وقت رفتن

باید چمدان رابست و راهی شد به دور...

میروم

آنقدر دور میروم

 که خاطره های پر از نیش , از با من آمدن

 خسته شوند و جا بمانند...!!

وقت رفتن است دل زخمی و کوچک من...

چمدانت را ببند

میرویم...

*

*

*

*

*

 

این شـــــــــــب ها

چقدر دلـــــــم می خواهد کســی آرام بــهم بگویـد:

" بـمیــــــــــری انشاالله "

و من فـریــــاد بـــزنم

 

:" آمـــــــــــیـن"

 


برچسبـهـ ـا : وقت رفتن است
♥ نوشته شده در پنجشنبه ٤ دی ۱۳٩۳ ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ توسط ••••°°°°AREZOO°°°°•••• نظرات ()


: خدایا حواست هست؟!
♥ نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۳ ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ توسط ••••°°°°AREZOO°°°°•••• نظرات ()


شب و من و خدا

 

این نیمه شب را بخاطر بسپار

مهتاب مهمان من است امشب ...

 

دوجام ریخته ام لبریز از سکوت , لبریز از تاریکی...

خدایم , ببین چه زار میزند این شبت برای چشمانم...

 

آسمانت به گریه افتاد چرا؟

مهتابم را این بادهای هرجایی باخود بردند...

 

جام هایم شکست, سکوت هم رخت بست...

تاریکی هم پاشیددر این حوالی دل زخمی ...

 

رهسپار کدامین زمینت شوم که درگیرآسمانت نباشم؟

تا کجا باید بخندم تا گریه خجالت زده ی نقابم شود؟

 

تاکجا این جهنمت را به دونبال بهشتت بردوش بکشم؟

باور کن سنگین است این بار که بر شانه های ضعیفم گماشته ای...

خدایا کمی انصاف میخواهم ,دارید؟

×

×

×

وقت دفن کردنم دوپاکت سیگار هم بگذارید!!

شب اول قبر , بحثم با خدا به درازا میکشد...

 

 




 


برچسبـهـ ـا : من و شب و خدا
♥ نوشته شده در جمعه ۳٠ آبان ۱۳٩۳ ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ توسط ••••°°°°AREZOO°°°°•••• نظرات ()


شاهزاده ی من...

 

 

شما را دوست دارم شاهزاده ی قصه های پراز غصه ام...

در انتظار رسیدن به نگاهتان نیستم ,از ابتدا هم نبودم...

 

بخشیدم تمام خوشی های عالم را به چشمانتان...

در قاموس دل زخمی من پرستش لبخندتان مقدس است...

 

تمام خیابان ها و کوچه ها را باذکر اسمتان ,زمزمه کنان میگردم...

سردم نیست نازنینم, تنهایی هایم را گرم میکند یادتان...

 

غریبه ی آشنای تمام لحظه های آرزو...

انقدر بااینهمه غریبگی درلحظه هایم لبریزید 

که میترسم اگر نزدیکم شوید به احترامتان بایستد این دل زخم خورده ی خسته...

 

نوشتن برایتان تنها کارکوچکی است که

این عاشق بی نامتان میتواند انجام دهد...

دوستت دارم...

وچقدر این جمله ی کوتاه را دوست دارم...

×

×

×

خدایا آرزوهایم  خاک گرفته اند!!

دیگر نمیخواهمشان...

بماند نزد خودت...

من به حسرت عادت کرده ام دیگر...!!

 



 

 


برچسبـهـ ـا : شاهزاده ی من
♥ نوشته شده در جمعه ۳٠ آبان ۱۳٩۳ ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ توسط ••••°°°°AREZOO°°°°•••• نظرات ()


خط راست و کج....

 

 

 

 

خیلی وقت است که در یک خط راست میروم و میروم...

 

کجی ها را...

فرعی هارا...

چشم بسته ام به رویشان و راست میروم...

 

خیلی وقت است که حتی گناهی کوچک

در برگه ی اعمالم ثبت نکرده ام...!

خیلی وقت است که صدای وجدانم را از درستکاری نشنیده ام...!

 

اما خسته میشود خوب انسان از این همه

راستی... از این همه پاکی...!

میدانید؟

 

خسته کننده است وقتی همیشه راست میروی ولی همه تو را 

مانند چوبی تر در میان چوب های خشک پر از گناه میسوزانند...!

 

درد دارد, زجر میکشد دلکم , ولی تو نمی دانی 

فقط میخوانی و میروی...!

 

و باز خسته میشود خوب دل های زخمی و کم جان

که فقط دیگر از روی اجبار سو سو میزنند

تا که نگویند آدمها , که اینان مرده اند شاید...!

 

خسته میشود دل زخمی من ,از این خط های راست 

از این انسان های ناعادل راه ساز...!

 

وباز هیچکدام نمیدانید چه حجم وسیع از زخم هایم را 

در این حوالی ثبت میکنم...!

 

 

***

دوستان عزیزم  بخاطر مشکلاتی که برام پیش اومده

نمیتونم مثل سابق بهتون سربزنم و ازاین بابت

بی نهایت عذرمیخوام

هستم ولی کمتر بهتون سرمیزنم...

امیدوارم بخاطراین موضوع من و ببخشید

حال روحیم چندان خوش نیست

اگر برای خلاصی از زندگی نکبتی ای که توشم 

دعاکنید ممنونتون میشم

برقرار باشید و قلم احساساتتون همیشه سبز...

***

 



 

 


برچسبـهـ ـا : خط راست و کج
♥ نوشته شده در جمعه ٢٥ مهر ۱۳٩۳ ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ توسط ••••°°°°AREZOO°°°°•••• نظرات ()


آشناترین غریبه ی من

 

 

پر شده ام از خواستن هایی که ناخواسته ,نخواسته شد...!
دیده ای گاهی خرامان و کشان به سمت تصویری خیالی
که می دانی نیست میروی؟!

میدانی نیست نازنینم, می دانی اما به تصویر خیالی ات میرسی
خیره در آب رنگ حبس شده در یک قاب چوبی اشک میریزی...

آرزو را میگویم , تصویری خیالی از آرزویی که برباد رفت...
ولی باز هم باور نمی کنی...

میدانی نازنینم ؟
آرزویم ولی هیچکس نفهمید حتی آرزو هم
آرزوها داشت که با دستان خود بر باد سپرد...

و این تلخ ترین قصه ی غصه های من است...
می دانی تمام این باختن هایم را چگونه تسکین میدهم؟

آنقدر تمام شب با تو در بیشه زار افکار فرسوده ام
قدم میزنم و بلندبلند نام زیبایت را در افکارم فریاد میزنم

تا که سپیدی میزند و اشکی از دیدگانم
برای دروغ بودن رویایی که بافته ام از گونه هایم صور میخورد
تا که آرام میشوم...

میبینی نازنینم؟

آنقدر آرزو تو را میخواست که هیچوقت باتو بودن را نخواست...
آخر خیلی چیزها هست که در حد دل زخمی و حقیر من نیست آرزویشان...
لبخندت لحظه به لحظه پر رنگتر عشق من...

,,,تقدیم به خاص ترین غریبه ای که آشناترین در دل زخمی من است,,,

 

 

من زخمهای بی نظیری به تن دارم
اما تو مهربان ترینشان بودی
عمیق ترینشان...عزیزترین شان

بعد از تو آدم ها تنها خراش های کوچکی بودند بر پوستم
که هیچ کدامشان به پای تو نرسیدند
به قلبم نرسیدند

بعد از تو آدم ها تنها خراش های کوچکی بودند که تو را از یادم ببرند،
اما نبردند...

تو بعد از هر زخم تازه ای دوباره باز می گردی
و هر بار عزیزتر از پیش هر بار عمیق تر 

 

 




برچسبـهـ ـا : آشناترین غریبه ی من
♥ نوشته شده در دوشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩۳ ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط ••••°°°°AREZOO°°°°•••• نظرات ()


من و بحثم با دل

(( پشت این بغض 

بیدی لرزان نشسته که 

خیال میکرد با این “یادها” نمیلرزد...))

 

 

دیشب داشتم به آرزوهای سوختم فکر میکردم...

یهو دلم خیلی سر و صدا کرد...

 

انقدر داد زد و روی زخماش چنگ زد که از سینه درش آوردم!!

نشوندمش رو به روم و بهش زول زدم..!

 

حالا اون نگام میکرد و من طلبکارانه داد میزدم!!

گفتم بهش :

 

چرا هی میسوزی؟

چرا عادت نمیکنی؟

چرا با زخمات نمیسازی؟

 

چرا تو شادی میگیری , چرا تو غم میگیری؟

خستم کردی  آخه لعنتی , بندازمت از سینم بیرون ؟

 

هی داد زدم و داد زدم..!!

دیدم هیچی نمیگه , سرش پایین بود 

منم هیچی نگفتم,ساکت شدم 

 

یهو سرش و آورد بالا, بهم خیره شد 

عجیب بغض کرد و لرزید!!

 

اشک تو چشاش حلقه زد ولی گونه های من بارونی شد..!

رفتم کنارش ..در گوشش زمزمه کردم

 

هی دلکم, درست میشه غصه نخور...

بهم نگاه کرد... 

صورت خونی وزخمیش و بوسیدم!

بهم خندید...

 

ورش داشتم و دوباره گذاشتم تو سینم!!

خوابیدش... خوابیدم

ولی منکه میدونم درست نمیشه...!


هه بیخیال...!

 

 

(( دلم مثل دیواری می مونه که هنوز ایستاده 

با آجرهایی که تک تکشون شِکَستَن ))

 

 


برچسبـهـ ـا :
♥ نوشته شده در پنجشنبه ۳ مهر ۱۳٩۳ ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ توسط ••••°°°°AREZOO°°°°•••• نظرات ()


فقط برای تو رفیـــق

 

((دوستان واقعی هر طور بتوانند به اندازه ی هم در می آیند

بیشتری های خودشان را به رخ کمتری های دیگری نمی کشند

دوستان واقعی هم اندازه اند ))

 

 

 

رفت از پیشم ولـــی 

خودش خوب میدونه که مهم دل منه که باهاشـــه

واســـم رفیقـــی بوده وهست که اسم

خواهری رو بیشتــر از خواهر واقعی توی زندگیــم یدک میکشــه !

 

از شش سالگی تا الان که بیست وپنج سالمه

کنار هم بودیم و هستیم

ولی فاصله هامون یه کوچولو دورتر شد

 

رفیق هجده سال شادی و غصه هام

از پیشم رفت اما چه خیال است ؟

هر لحظه توی تک تک گوشه به گوشه

و کوچه به کوچه ی محله ی قدیمیمون

خاطراتش و کوبوندم !

 

میگن دوری سردی میاره ، ولی نه

زبونم لال !!

حرارت بینمون بالاتر از این حرفاست

که با یه کوچولو فاصله سرد بشه ...

 

کارهامون عین هم بوده وهست...

یادمه فاز خیلی شیطونیامون و که جای گفتنش

اینجا نیست و باهم برداشتیـــم !

بی پشیمونی کلی خاطره برای هم درست کردیم ...

 

پریسای من رفت بالا شهری شد

توی این پایتخت درندشتــــ !

ولی من خاطراتش و توی همین محله ی

کوچه بازاری زنده نگه میدارم !

 

میدونم این پست ومیای ومیخونی گلم ...

پس باافتخار میگم که این پست وهمه ی

دلتنگی هام تقدیم تو رفیق...

راستی یادت نره ، رفیق کهنش خوبه

ما رو ارزون نفروشی خوشگلـــه ... 

 

(( دوستانم را نمی دانم اما من در رفاقت اینگونه ام

پایدار تا پایِ دار … ))


برچسبـهـ ـا : فقط برای تو رفیق
♥ نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۳ ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط ••••°°°°AREZOO°°°°•••• نظرات ()


لعنت بهت...
♥ نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۳ ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ توسط ••••°°°°AREZOO°°°°•••• نظرات ()


من و تاریکی

 

 

 آدم که غمگین می شود

خودش را جدا می کند از جمع

که مبادا آسیبی به خوشی های دیگران بزند

مورد فراموشی قرار می گیرد

و تنها تر و تنها تر می شود

آنچنان در تنهایی خود غرق می شود

که دیگر با هیچ تلنگری بر نمی خیزد

و این آغاز تلخ یک پایان است 

 

 

پشتـــ ایــن خورشیـــد نورانـــی ، اما درون ایــن آرزو

 شبــــی استـــ که همیشــــه بیدار استـــ !

 شبــــی که هیچوقتـــ به سپیــدی نمیزنــد

 

نمیدانــم ، یا شایــد هم میدانــــم، که چــرا

 از ایــن شبــ لبریـــزم !

 زمانــی که عاشـــق تنهایـــی ماه شــدم

 

شاید همان وقتـــ بود که شبـــ را به درون

 ایـــن تن پر از زخــم آوردم !

 آوردنـــی که هیچ بردنـــی نداشتـــ

 

آمدنــــی برای هیــچ رفتنــــی !

 از این شبـــ خستـــه نیستـــم

 

به آن معتادم !

 به ایـــن تاریکــــی

 به ایــن تنهایــــی !

 

حســـم شبیه به این شعر فروغ است :

 

 

 

** گوش کن ، وزش ظلمتـــ را میشنـــوی ؟

مـــن غریبانــه به ایــن خوشبختـــی مینگــرم !

مـــن به نومیـــدی خــود معتـــادم

گـــوش کــن ، وزش ظلمتــ را میشنــوی ؟

درشبـــ اکنون چیـــزی میگــذرد 

ماه سرخستـــ و مشوش 

و بر این بام که هر لحظـــه بر آن بیــم فرو ریختــن استــ !

ابرها همچـــون انبوه عزاداران 

لحظــه ی باریــدن را گویـــی منتظــرند 

لحظـــــه ای ...

و دیگــــر هیــــچ . **

 

 



 

  


برچسبـهـ ـا : من و تاریکی
♥ نوشته شده در سه‌شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۳ ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط ••••°°°°AREZOO°°°°•••• نظرات ()


Design By : Bia2skin.ir